داستانی از مرحوم منوچهر احترامی ...
نوشته شده توسط : میثم

 مارهاقورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند.

قورباغه هابه لك لك ها شكایت كردند.

 

 

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

 

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها.

قورباغه هادچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند.

مارها بازگشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه هاكردند.

 

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقیمانده است.

اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان...

 





:: موضوعات مرتبط: داستان و رمان , دل نوشته , ,
:: بازدید از این مطلب : 286
|
امتیاز مطلب : 35
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
تاریخ انتشار : یک شنبه 11 ارديبهشت 1390 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: